گرسنگی

گرسنگی

“گرسنگی”

  جلوی آینه ایستاده بود. احساس گرسنگی عجیبی داشت. گرسنگی‌‌ائی سیری‌‌ناپذیر که گویی انتهایی نداشت. خواست قدمی بردارد. اما پاهایش به فرمان نبودند. دستهایش کرخت و بی‌‌احساس بلند شدند. به آینه تکیه داد؛ ناگهان دستش را کشید و در دهانش گذاشت. سپس دست دیگرش را…

  می‌‌خواست فریاد بکشد، اما دهانش تنها می‌‌جنبید. با تمام توان آمادۀ فریاد زدن شد؛ فریادی از سر یأس، فریادی از سر گرسنگی، فریادی از سر وحشت و ناتوانی… بیدار شد! روی پاهایش ایستاد و با عرقی سرد جلوی آینه رفت. هیچ باورش نمی‌‌شد؛ عنکبوتی به دور خود تار تنیده بود و تکه تکه خود را می‌‌بلعید!

ف.م. حمیدی

[تعداد: 0    میانگین: 0/5]

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می توانید از این تگ های HTML و ویژگی ها استفاده کنید:

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>