تاریکی ها

تاریکی ها

“تاریکی‌‌ها”

  پدربزرگ، با دهان باز به خلاء تاریکی که جای دندان‌‌هایش را در آیینه پر کرده بود، خیره بود که ناگاه متوجه لبخند شیطنت‌‌آمیز نوه‌‌اش شد که پشت سرش ، او را در آیینه می‌‌دید. امتداد همان نگاه را به پسرک دوخت. حسرتی که از هر دو سو احاطه‌‌اش می‌‌کرد، به لبخندی دور می‌‌مانست که در تاریکی‌‌ها، محو و از یاد رفته باشد.

 

فرزاد میرحمیدی

[تعداد: 0    میانگین: 0/5]

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می توانید از این تگ های HTML و ویژگی ها استفاده کنید:

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>