کرونآوا

کرونآوا

“کرونآوا”

 خیابون‌‌های خلوت و خالی از جمعیت شهر، اونم تو روزهای آخر سال و نزدیک شب عید، برام حس و حال عجیبی داشت. شهر، شهر ارواح شده بود و انگار سایۀ مرگ لایه‌‌ای نامرئی روی همه چیز و همه جا کشیده بود. آدم‌‌های ماسک زده و دستکش به دست، گوشه و کنار خیابون و پیاده‌‌رو بدون اینکه حتی به هم نگاه کنن، تند و وحشت‌‌زده می‌‌رفتن و میون هوای ابری و آسمون خاکستری غروب محو می‌‌شدن. به نظرم انگار تو صحنۀ فیلم‌‌های هالیوودی قدم می‌‌زدم. از اون فیلم‌‌ها که مثلاً کل شهر آلوده شده و فقط چندتا قهرمان این‌‌ور و اون‌‌ور شهر مشغول جنگیدن با آلودگی‌‌ها موندن و آخرشم، یا خودشونم آلوده می‌‌شدن یا کل شهر رو نجات می‌‌دادن!

 دیگه از راه رفتن و داد زدن تو شیشۀ بستۀ ماشین‌‌ها خسته شده بودم. همونجا ایستادم و هر ماشینی که رد می‌‌شد، انگشتمو به نشونۀ میدون تو هوا می‌‌چرخوندم. اما هر ماشینی که بهم می‌‌رسید، انگار نوک انگشتم ویروس و میکروبی رو می‌‌دید که مثل یه آشپز دارم تو هوا هم می‌‌زنم. گازشو می‌‌گرفت و با سرعت بیشتری رد می‌‌شد.

 تقریباً ناامید شده بودم که یه پیکان- از اون جوانان که به نظرم لوطی ماشین‌‌ها بود- زد رو ترمز. رفتم جلو و خواستم سوار بشم که راننده خم شد، دستی شیشه رو کمی چرخوند و گفت:

“داشم قبلش بیگم که کرایه‌‌ش می‌‌شه پنج تومنا!”

“همیشه دو تومن می‌‌دادیم.”

“همیشه رو ولش. الان نرخا کورونایی‌‌اه.”

 سرمو به نشونۀ تأیید تکون دادم و خواستم سوار شم، راننده که مرد میانسال داش مشتی‌‌ائی بود با دست به عقب اشاره کرد؛

“جیسارتاً سیت بک”

در عقب رو باز کردم و نشستم. از تو آینه نگاهی بهم انداخت و گفت:

“داشم ببخشیدا، ما جون ناقابلی داریم. اونم فدای یه تار موی سرت! ولی آدمیزاد که زیر بوته عمل نمی‌‌آد، بیلاخره هر ناکسی یه کسی رو داره که بیخواد بخاطرش بیمونه.”

“بله. کاملاً”

“بینم داشم، شوما هم که عینهو خودم ماکس نزدی. چیه این سوسول بازی‌‌ها. این کورانا از اون سر دنیا رد شده اومده اینجا، اون وقت می‌‌خوان از این یه مثقال دستمال رد نشه!”

“آره خب! اگر هم می‌‌خواستیم ماسک بزنیم، پیدا نمی‌‌شد.”

“گل گفتی، ماکس دوزاری رو میرفوشن به قیمت خون باباشون.”

 بعد دستکششو کند، از تو داشبورد ماشین یه بطری با مایع سفید در آورد و گرفت سمت من؛

“به اسم الکل چیپوندن به همشیره. اون طفلی هم خواسته لطفی بیکنه داده به ما. بو کن، جان من بو کن!”

 بطری رو گرفتم و بردم نزدیک بینی‌‌ام، به نظرم بوی وایتکس می‌‌داد. هنوز چیزی نگفته بودم که راننده با عصبانیت گفت:

“معلوم نیست چه کوفتیه! ما خودمون الکل شیناسیم. معلوم نیست چه آشغالی ریختن توش به اسم الکل قالب می‌‌کنن به ملت. تغاری بشکست و ماستی بریخت، دنیا شود به کام کاسه لیسان!”

 بطری رو پرت کرد تو داشبورد و ادامه داد:

“واس دو روز دنیا با جون مردم بازی می‌‌کنن. دو سر قاف‌‌ها! یکی نی بیشون بگه لامروت این مال حروم رو می‌‌خوای با خودت ببری اون دنیا؟ چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور!”

 تو خیابون‌‌های خلوت، خیلی زودتر از اونکه فکرشو می‌‌کردم رسیدیم نزدیکای میدون. از کیفم یه پنج هزاری در آوردم و گفتم:

“مرسی داداش. همین طرفا پیاده می‌‌شم.”

همین که پیاده شدم و خواستم درو ببندم گفت:

“ولی داش من، از من میشنفی دستکشو دستت کن.”

 تشکر کردم و قدم زنان رفتم به طرف “همآوا”. مغازه‌‌ای که به میمنت شراکتم با مسعود، خودم اسمشو روش گذاشتم. یعنی مسعود ازم خواست که اسم مغازه رو انتخاب کنم و منم همین اسمو گفتم. یه مغازۀ نه چندان بزرگ ساز فروشی و خدمات مجالس، که گاهی می‌‌رفتم اونجا و ساز می‌‌زدم. مسعود خودشم نوازنده بود. دورۀ جوانی که هنوز از موسیقی کافه‌‌ای و اجراهای زنده چندان خبری نبود، می‌‌گفت بهترین کار همینه. بعداً فهمیدم از یونس هم که زمانی با بیتا تو بند سیب ساز می‌‌زدیم، پولی گرفته و به اسم شراکت ماهانه مبلغی هم به اون می‌‌ده. البته اگر می‌‌داد!

 از محرم و صفر سال پیش، بهم بدهکار مونده بود و منم حقیقتاً خسته شده بودم از اینکه مدام بهش یادآوری کنم و اونم هی پاسم بده به ماه بعد. این بود که قرار گذاشتم برم سهم الشراکتم رو ازش بگیرم. البته قرارمون دو هفته پیش بود، ولی وقتی رفتم سر قرار، دیدم جا تر و بچه نیست! درو بسته بود و کرکره رو داده بود پایین. این بود که تو بیکاری و کسادی روزهای کرونا همین جوری سرزده رفتم ببینم کجاست و چه خبره.

 نزدیکای مغازه دیدمش؛ ماسک زده بود و داشت با مش قربون حرف می‌‌زد. همین که متوجه من شد، پاکتی رو که جلوش بود گذاشت تو کشو و درشو بست. رفتم تو و با خنده بهش گفتم:

“باز چه خزعبلی رو تو کشو قایم کردی؟”

“سلام آقا سعید. می‌‌بینم که تو کوران کرونا هم دست از مزاح برنداشتی.”

“چه مزاحی مرد حسابی، اومدم سر حساب و کتاب.”

زد به پاشو گفت: “ای داد بی‌‌داد! آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟”

بعد دستکششو کند و کف دستشو آورد جلو؛ “بفرما، مو می‌‌بینی بکن!”

دستمو بردم جلو که دستشو بگیرم که یهو دستشو کشید؛ “اِ اِ اِ، دستکش هم که نپوشیدی پهلوون!”

تو چشماش نگاه کردم و گفتم: “بحث پهلوونی نیست. بحث مرد و نامردیه!”

یه نگاه به مش قربون انداخت و گفت:

“مش قربون برو واسه آقا سعید یه چای دبش دم کن و بپر برو از بقالی قند بخر.”

حرفش تموم نشده، مش قربون گفت:

“چای تازه دم هست، قند هم داریم آقا مسعود.”

مسعود دوباره بلندتر صداش زد. مش قربون سرشو تکونی داد و گفت: “آها، بله فهمیدم!”

 بعد از در مغازه زد بیرون و مسعود هم شروع کرد به آه و ناله و فیلم‌‌بازی کردن که تمام امیدم به شب عید بود و حالا هم وضع بازار اینه و کاسبی نیست و کار کساده و از اینجور حرف‌‌ها. دیگه این بهانه‌‌هاش برام عادی شده بودن. می‌‌دونستم که کسب و کار ساز فروشی و خدماتش چندان ربط و ضبطی هم به شب عید و اینجور مناسبت‌‌ها نداره. جوراب فروشی نیست که بخواد شب عید سر و سامون بگیره! از جام بلند شدم. مسعود که هر دفعه اصرار می‌‌کرد اونجا سازی هم بزنم، چیزی نگفت و مثل اینکه مایل بود هر چه زودتر شرو کم کنم. منم خداحافظی گفتم و زدم بیرون.

 چند قدمی دور نشده بودم که مش قربون جلوم ظاهر شد، گفت:

“آقا سعید تشریف می‌‌برید؟”

“آره دیگه. قندا رو دیر آوردی.”

“قند و اینا بهانه‌‌ست آقا سعید. حقوق منم چند ماهی‌‌ایه نداده. می‌‌گه کاسبی خرابه، ولی قبل از این مریضی‌‌ها خوب می‌‌فروخت. همین الان پیش پای شما مشتری قسطشو آورد داد. گفتم آقا مسعود منم گرفتارم. گفت اینو گذاشتم برای آقا سعید.”

“عجب!”

“از من نشنیده بگیر آقا سعید. ولی هر چی زودتر طلبتو باهاش صاف کن. چند وقت پیش صاحب مغازه اومده بود برای تمدید قرارداد، پیچوندش. فکر کنم می‌‌خواد بذاره بره.”

“بره؟ کجا بره!”

“نمی‌‌دونم والا، ما که از کارای آقا مسعود سر درنمی‌‌آریم. ولی چند وقتی‌‌ایه این‌‌ور و اون‌‌ور مدام حرفای خارجکی می‌‌زنه. پاسبورد و میگریشن و از اینجور چیزا…”

 حرف‌‌های مش قربون حسابی تو مخم نشسته بود. چند وقتی بود کار خراب بود. اجرای چندانی نبود، کافه‌‌ها چند روزی بود بخاطر کرونا تعطیل کرده بودن و از شاگرد و کلاس هم خبری نبود. فقط هم وضع من نبود. از خیابون‌‌ها که می‌‌گذشتم، همه جا انگار خاک مرده پاشیده بودن. مردم از ترس بیرون نمی‌‌اومدن، اگر هم می‌‌اومدن به اجبار بود. دیگه حوصلۀ گشت و گذار و خرید شب عید و اینجور چیز‌‌ها رو نداشتن. اون ولع سیری ناپذیر برای خرید و چشم‌‌و هم‌‌چشمی، حالا جای خودشو داده بود به نوعی جبر و تلاش برای بقا و حفظ کمترین‌‌ها. حالا خوب می‌‌شد فهمید؛ فرق کسی رو که به اجبار می‌‌زد بیرون با کسی که از سر شکم‌‌سیری تو پاساژها پرسه می‌‌زد و ولخرجی می‌‌کرد.

 وسط اون همه خلوتی، سروصدای جماعت گالن به دست سر یه چهارراه توجهم رو جلب کرد. یه وانت نیسان دولتی با یه تانکر پشتش، مایع ضدعفونی کننده بین مردم پخش می‌‌کرد و جماعت توی صف هم مشغول دعوا و مشاجره سر جا و نوبت و اینکه هر کی یه گالن چهار لیتری بیشتر حق نداره. یه بنده خدایی با چهار تا گالن اومده بود و سروصدای ملت رو در آورده بود! می‌‌خواست چی کار؟ شاید به اسم همون الکلی که به آبجی راننده پیکان قالب کرده بودن، می‌‌خواست جایی قالب مردم کنه! شاید هم برای پدر و مادر پیر و احیاناً همسایۀ زمین‌‌گیرش هم می‌‌خواست کاری بکنه. ولی مردم با این چیزها کاری نداشتن و فقط اینو می‌‌دونستن که هر کی یک گالن بیشتر حق نداره.

 یاد رمان “کوری” افتادم؛ وضعیت اخلاقی که هر کدوم از ما توی بحران‌‌ها از خودمون بروز می‌‌دیم. شکل رایج کلیشه‌‌هایی که توی روزهای سخت می‌‌شکنه و لبه‌‌های تیزش پیراهن رقیب رو که روزی رفیق و حبیب‌‌مون بوده، می‌‌دره! شنیده بودم که توی جاده‌‌ها سر اینکه چه کسی وارد شهر بشه و چه کسی نشه، مردم روی هم تیغ کشیده بودن. وضعیت این روزهای ما چقدر شبیه به همون مردم کوره. با خودم می‌‌گفتم؛ مگه می‌‌شه مردم یک شهر در عرض چند روز همه با هم کور بشن؟

 توی ذهنم به قدیم‌‌ترها رفتم. اون وقت‌‌ها که تو یه شهر و در و دیاری، وبا و طاعون می‌‌اومد و رو خونه‌‌ها علامت می‌‌گذاشتن و خونه‌‌های علامتدار رو آتش می‌‌زدن. می‌‌گن تو بحبوحۀ جنگ جهانی اول بود که روس‌‌ها و عثمانی و انگلیسی‌ها، از هر طرف مملکت رو غارت کرده بودن و قحطی و بیماری مردم رو از پا درمی‌‌آورد. زورگویی همیشه بوده، زرنگ بازی و مردرند بازی قرن بیستم و بیست‌‌ویکم نمی‌‌شناسه، بیماری و قحطی و گرسنگی هم همینطور. شاید همین الان، همین حالا که موبایلمو از جیبم درآوردم تا خبر لغو اجراها رو تا پایان سال بشنوم و چهره‌‌ام درهم کشیده‌‌تر از قبل بشه، ویروس مرموز و ناشناسی از سر انگشت‌‌هام تا ته سینه‌‌ام نفوذ کرده باشه و چند قدمی بیشتر با اجل فاصله نداشته باشم…

 با همین فکرها خودمو جلو در خونه دیدم. خواستم طوری کلیدمو در بیارم که تماس کمتری با در خونه داشته باشم که پیرمرد همسایه در رو باز کرد و با احتیاط از کنارم رد شد. به عادت همیشه سلام بلندی کردم، اما از پشت ماسک اخماشو بیشتر به هم فشرد و فقط کله‌‌شو به علامت جواب تکونی داد و رفت.

 بهش حق می‌‌دادم. قبل از این هم همسایه‌‌ها دل خوشی ازم نداشتن. از صدای ساز و سیستمم که وقت و بی‌‌وقت به قول این‌‌ها غارغار می‌‌کرد و شب و نصف شب که می‌‌اومدم خونه و دردسرهای زندگی مجردی تا حالا که خطر ویروس و مرگ هم بهشون اضافه شده بود و یواش یواش داشتم می‌‌فهمیدم که آدم هر چی سن‌‌ش بالاتر می‌‌ره، علقه و پیوستگی‌‌ش هم به دار و دنیا بیشتر می‌‌شه. هر چی آدم بیشتر رنج می‌‌کشه و ستم می‌‌بینه، وابستگی‌‌ش به زندگی عمیق‌‌تر می‌‌شه. چهره‌‌های رنجور و ماسک زدۀ آدم‌‌های تو خیابون که با وحشت و اجبار از کنار هم می‌‌گذشتن، بیشتر از هر موقع توی گوشم آواز مرگ می‌‌خوند.

 با خودم می‌‌گفتم؛ مرگ چه شکلیه؟ چه جوریه؟ برای آدم‌‌های دور از مرگ، احتمالاً یه خبر که روز بعد فراموش می‌‌کنیم. اینکه هر روز توی یمن یا عراق و افغانستان چندین نفر ناگهان منفجر می‌‌شن و می‌‌میرن، هیچ چیزی جز یک خبر که با خبرهای بعد جایگزین می‌‌شه، نیست. مرگ دوست و آشنا و در و ‌‌همسایه، اینکه همین پیرمرد که امروز با اخم سرشو بهم تکون داد، فردا بشنوه که من مُردم یا برعکس من بشنوم که اون مرده. ممکنه دفعۀ بعد که در خونه رو باز می‌‌کنیم، یاد اون لحظه بیافتیم. مرگ نزدیکان تأثیر بیشتری روی آدم می‌‌گذاره و بسته به وابستگی بینشون، تا مدتها آدمو درگیر می‌‌کنه. اما مرگ خود آدم چی؟ چه جوریه؟

 نشستم پشت سیستم و مشغول کاور قسمتی از رکوئیم موتزارت شدم. از خودم می‌‌پرسیدم؛ اگر موتزارت می‌‌دونست که پس از رکوئیم می‌‌میره، آیا هیچ‌‌وقت اونو می‌‌ساخت؟ آیا وقتی مشغول نوشتن رکوئیم بود، از مرگ خودش خبر داشت؟ اگر آدمیزاد از مرگ خودش یا نزدیکانش خبر داشت، آیا دنیا هیچ فرقی می‌‌کرد؟ آدم‌‌ها با همدیگه مهربونتر می‌‌شدن؟ دشمنی‌‌ها کمتر می‌‌شد یا بیشتر؟ جنگ‌‌ها، زورگویی‌‌ها، زندان‌‌ها و زندان‌‌بان‌‌ها بیشتر می‌‌شدن یا کمتر؟ موسیقی چه شکلی می‌‌شد؟ نوازنده‌‌ها و آهنگسازها، سازها و سازفروشی‌‌ها… مسعود!

 اگر مسعود بشنوه که من کرونا گرفتم و مُردم، خوشحال می‌‌شه؟ همین جوری به آدم‌‌های دوروبرم فکر کردم. به پدر و مادرم که بیشتر اوقات از من ناراحت بودن و نوازندگی و در کل روش زندگی منو، یه چیز علی‌‌السویه و بی‌‌حاصل می‌‌دونستن. به بیتا که حالا نزدیک یکسال می‌‌شد با من به هم زده بود و هیچ خبری ازش نداشتم. به یونس که چند ماهی بود دیگه تماس تلفنی هم نداشتیم. به سیب که زمانی اوج اغناء و سرخوشی من و بیتا تو عالم موسیقی بود. به بند جدیدی که توش ساز می‌‌زدم و با گذشت یکی دو ماه، هنوز ارتباط چندانی با هم نگرفته بودیم و یه جورایی منو از ما بهترون می‌‌دونستن و بیشتر دنبال منفعت مادی کارها بودن تا اون قسمت از موسیقی که من دنبالش بودم. به این فکر می‌‌کردم که چرا با وجود این همه تکنولوژی و انواع سیستم‌‌های پیچیده، دیگه آثاری به شکوه رکوئیم یا به زیبایی نکتورن‌‌های شوپن ساخته نمی‌‌شه؟ اینکه چرا با این همه پیشرفت تو علم پزشکی و بهداشت، هنوز بیماری‌‌هایی وحشتناک‌‌تر از وبا و طاعون، در و دیاری رو می‌‌سوزونه و زندگی‌‌ها رو خاکستر می‌‌کنه و اینکه چرا انسان فکر می‌‌کنه هر چی پیشرفت می‌‌کنه و مجهزتر می‌‌شه، به اون رستگاری افسانه‌‌ای که هرچی اسمش هست، نزدیک‌‌تر می‌‌شه؟

 رکوئیم موتزارت رو می‌‌زدم و همینجور که فکر می‌‌کردم؛ اگر از مرگ خودش باخبر هم نبوده حتماً موقع ساختن رکوئیم به مرگ خودش فکر می‌‌کرده، گوشیم زنگ خورد. مادرم بود که می‌‌گفت: “لااقل تو این وضعیت چند روزی بیا کمک حال منو پدر پیرت باش!” می‌‌دونست که هر بهانۀ دیگه‌‌ای غیر از این، نمی‌‌تونست منو مجاب کنه. چند دست لباس و چند تا کتاب از کتابخونۀ خاک گرفته‌‌ام برداشتم و انداختم تو ساک. به اصرار مادرم یه پاک‌‌خودرو، با کرایۀ چند برابری گرفتم و راه افتادم.

 بعد از سلام و احوال پرسی با پدر و مادر، رفتم اتاق قدیمی و اول از همه رفتم سراغ کتاب‌‌هایی که مدتها بود می‌‌خواستم برم سروقتشون، ولی هر بار به یه بهانه و علتی نشده بود. شارژ گوشیم داشت تموم می‌‌شد. دنبال شارژر گشتم، انگار جا گذاشته بودم. با خودم گفتم بهتر! که تا چند روز بیاسایم ز دنیا و شر و شورش! انگار مرده باشم. چه فرقی می‌‌کنه که فلان بازیگر و هنرپیشه راجع به رقص و کرونا چی گفته باشه یا فلان خواننده و مجری تو آخرین پستش پتۀ کی رو ریخته باشه روی آب! بذار فقط خودم باشم و خودم و البته پدر و مادرم.

 خودمو غرق کردم تو کتاب‌‌ها. “فاتحان”؛ نوشتۀ آندره مالرو. حالا دیگه صحبت از جنگ بود. جنگ چین با انگلیس، جنگ آمریکا با ما، جنگ کرونا با تمام دنیا. آیا زندگی بشر بدون جنگ ممکنه؟ همین که تو یه شهر، تو خیابون، تو یه خونه با هم نمی‌‌سازیم، خودش یک نوع جنگ نیست؟ جاه‌‌طلبی انسان‌‌ها؛ اینکه به هر جایی دست‌‌اندازی می‌‌کنن. اینکه یک کشور یا یک حکومتی از اون سر دنیا می‌‌خواد بیاد این سر دنیا سبک زندگی یا حکومت مردم دیگه‌‌ای رو عوض کنه، غیر واقعی و غیر منطقی نیست؟ همین که من با خواسته‌‌های بیتا یا بیتا با خواسته‌‌های من نساخت، خودش یک نوع جنگ نبود؟ همۀ این تنهایی‌‌ها، همۀ این مصیبت‌‌ها، همۀ این به قول کامو “طاعون‌‌واره‌‌های کوچک”، خودش جنگی زاییدۀ جنگ‌‌های دیگر نبود؟ طاعون‌‌واره‌‌ای زادۀ طاعونی دیگر؟ ویروسی زادۀ ویروسی دیگر؟ همین کرونا آیا نتیجۀ جنگ‌‌ها و جاه‌‌طلبی‌‌های ما نبود و نیست؟ همون‌‌طور که در قرآن آمده؛ “هر بلا و مصیبت که به شما می‌‌رسد به خاطر اعمالی‌‌ست که انجام داده‌‌اید…”

 احساس دلتنگی می‌‌کردم. برای دوست‌‌هام، برای یونس، حتی برای مسعود و بچه‌‌های بند جدید و بیشتر از همه برای سیستم و کارهای ناتمامم. مادرم هنوز دلواپس بود. موقع رفتن چند جفت دستکش نایلونی و دو سه تا ماسک گذاشت تو ساکم و گفت: “بازم احتیاط کن.” یه جفت دستکش هم داد دستم و راهیم کرد. به محض رسیدن رفتم سراغ سیستم و خواستم بزنم به برق، شارژر گوشی همون گوشه هنوز به پریز بود. گوشی رو وصل کردم و همین جور که می‌‌نشستم پشت سیستم اونم روشن کردم.

 گوشیم پر شده بود از پیام و هشدار و تماس‌‌های ازدست‌‌رفته. دوست‌‌ها، شاگردها، همکارها، حتی مدیر کافه؛ اگر چه با بعضی‌‌ از منزل پدر و مادر تماس گرفته بودم، ولی انگار کم‌‌وبیش نگرانم شده بودن و پیام پشت پیام و تماس پشت تماس. یه‌‌جورایی شرمنده شده بودم، به همه‌‌شون پیام دادم و گفتم یه‌‌جورایی کرونا گرفته بودم و یه مدتی خواب بودم! تو تماس‌‌ها اما، اسم یونس بیشتر از همه کنجکاوم کرد. هر اوقات خوشی که با هم داشتیم، از جدایی‌‌مون از بند سیب خاطرۀ خوبی نمونده بود.

 شماره‌‌شو گرفتم و مشغول صحبت از این‌‌در و اون‌در شدیم. از بیتا که انگار همین اواخر- قبل از شیوع بیماری- رفته بود اون‌‌ور آب، از بند جدیدی که سرپرستش شده بود و کافه‌‌ای که جدیداً توش ساز می‌‌زدم. آخر از همه هم از مسعود پرسید؛ گفتم خبر چندانی ازش ندارم احتمالاً همون پدرسوخته‌‌ای که بوده هست. خندید و گفت؛ چند وقت پیش رفته بوده در مغازه، دیده مغازه بسته‌‌ست. گفتم خب تعطیلات بوده، گفت همین اواخر هم رفته و دیده کرکره پایینه. یاد حرفای مش قربون افتادم که انگار می‌‌خواست پول‌‌ها رو هاپولی کنه و بزنه به چاک! اما چیزی به یونس نگفتم، نخواستم بی‌‌دلیل نگرانش کنم. خندید و گفت:

“از یکی از همسایه‌‌ها سراغشو گرفتم، به شوخی می‌‌گفت احتمالاً کرونا گرفته، مرده!”

“نه بابا. اون مسعود که من می‌‌شناسم سگ‌‌جون‌‌تر از این حرفاست!”

“اگر مرده باشه، خودمون مغازه رو دست می‌‌گیریم. اسمشو عوض می‌‌کنیم و یه فاتحه هم براش می‌‌خونیم.”

“آره اسمشو می‌‌ذاریم کرونآوا”

“ناز شصتت، اسم با مسمائیه!”

 قرار گذاشتیم چند روز آینده همو ببینیم و یه سر بریم مغازه! نمی‌‌دونستم واقعاً مسعود کرونا گرفته یا گذاشته رفته. اما به هر حال دوست داشتم دوباره ببینمش و با فیلم‌‌ها و زرنگ‌‌بازی‌‌هاش بخندم.

فرزاد میرحمیدی

[تعداد: 0    میانگین: 0/5]

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می توانید از این تگ های HTML و ویژگی ها استفاده کنید:

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>