نیم نگاهی به مسئله فروغ

نیم نگاهی به مسئله فروغ

“چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است”

سید نعمت الله عبدالرحیم زاده

  “چرا دنیا اینقدر پر از چیزهای وحشتناک است؟ پر از محکومیت‌های وحشتناک است؟ پر از نیاز‌های وحشتناک است؟ پر از بیماری و جنون است؟ دیروز اینجا در مونیخ یک نفر مرد خودش را به دار کشیده و علتش این بوده که در جریان پخش مسابقۀ فوتبال آلمان و سوئیس تلویزیونش خراب می‌شود و چون نمی‌تواند بقیۀ مسابقه را تماشا کند از عصبانیت اول تلویزیون را می‌شکند و بعد خودکشی می‌کند. این خبر برای من خیلی عجیب بود. زندگی به یک چنین علاقه‌های کوچکی بسته شده و این علاقه‌ها با همۀ کوچکی‌شان حیاتی هستند و با وجود این به دست نمی‌آیند.” چرا فروغ از یک اتفاق که می‌تواند برای هر کسی معمولی به نظر برسد، این قدر وحشت‌زده شده؟ آیا وحشت او به این خاطر نیست که او از این اتفاق وقوف به چیزی بس وحشتناک‌تر شده، وقوف به آغاز فصل سرد، فصلی که تنها او به آن ایمان آورده است؟

یک اتفاق پر سر و صدا

  جملات فوق بخشی از همان نامه‌ای هستند که چند سال قبل منتشر شد و انتشار آن سروصدای زیادی را به پا کرد. این نامه از جمله 15 نامۀ منتشر نشدۀ فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان است که خانم “فرزانه میلانی” قبل از انتشار کتابش تحت عنوان “فروغ فرخزاد؛ زندگی‌نامه‌ی ادبی و نامه‌های چاپ نشده”، آن را به رضا شکراللهی داد تا در وبلاگش به نام خوابگرد منتشر کند. سروصداهای به پاشده در مورد این نامه با انتشار کتاب ادامه یافت و دلیل اصلی آن هم همین نامه‌های فروغ به گلستان بود. اعتراض به انتشار علنی این نامه‌ها کم نبود و جدال آن قدر بالا گرفت که حتی خواهر بزرگ‌تر فروغ- پوران فرخزاد- هم در مصاحبه‌ای با روزنامۀ تابناک و البته با رعایت احترام فرزانه میلانی اما باز اقدام او برای انتشار این نامه‌ها را ناشی از “انگیزه کاسبکارانه” دانست. در مقابل، ابراهیم گلستان که نامه‌های فروغ را به میلانی داده بود به دفاع از کار خود برخاست و به کل حریم خصوصی را “برای آدمی که آزاده است و فکر می‌کند”، منکر شد. این در حالی است که گلستان تا چند سال قبل، پرداختن به رابطه‌اش با فروغ را “دخالت در زندگی خصوصی دیگران” می‌دانست. معلوم نیست چرا گلستان به یک‌‌باره نظرش را در مورد موضوعی تغییر داد که پیش از آن حاضر به صحبت کردن در موردش نبود و قبول کرد تا سر صندوقچۀ عاشقانۀ فروغ را باز کند. فرزانه میلانی برای توجیه کار خود معتقد است که عشق فروغ به گلستان “تاثیر بسزایی در غنای شعر  او داشته” و از آسیب‌هایی می‌گوید که فروغ از خانواده و جامعۀ اطرافش دیده تا جایی که به نظر وی؛ او از یک بیماری روانی حاد ناشی از “اختلال دو قطبی یا بای‌پولار” رنج می‌برد و برای درمان در آسایشگاه روانی بستری می‌‌شود. به نظر خانم میلانی؛ این نامه‌ها نشان می‌دهند که انگاری فروغ بی‌قرار، ناآرام و سرکش با رسیدن به گلستان توانست در کنار او مأوا بگیرد. شاید این ابیات فروغ از شعر تولدی دیگر او تأییدی بر حرف خانم میلانی باشند؛

“من

پری کوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی‌لبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد”

  مایکل هیلمن در مقالۀ “فروغ فرخزاد به روایت مایکل هیلمن” معتقد است که این ابیات اشاره صریح دارد به خداحافظی‌های شبانه و صبح بخیر‌های گلستان با فروغ و به خوبی می‌توان حس آرامش فروغ را در این ابیات دید. با این وجود، مأوا گزیدن در کنار گلستان پاسخی به ادعای خانم میلانی در خصوص مشکلات روحی و روانی فروغ نیست. چرا که اگر فروغ چنان بیماری داشت، رسیدن به گلستان هم نتوانست درمانی برای او باشد و بعد از آن هم فروغ حالات روحی پر تب‌‌و‌‌تابی داشت. “سایه اقتصادی‌نیا” در مقالۀ خود با عنوان “فروغ فرخزاد، شخصیتی دو قطبی؟ کاوشی در روانشناسی شعر وشخصیت فروغ فرخزاد”، خاطره‌ای را از مهدی اخوان‌‌ثالث نقل می‌کند که گفته بود: “گاه بود که می‌دیدی دو روز رفته توی اتاق نشسته است. اصلاً در را بسته، نه گلستان، نه هیچ کس را (می‌بیند). کارش هم مثلاً ممکن بود مانده باشد و گاه هم می‌دیدی نه، شاد و شنگ و اینها (بود).” هر تفسیری که از این نقل بشود، دست کم می‌توان گفت که فروغ حتی بعد از رسیدن به گلستان هم تلاطم روحی خود را داشت و آن 15 نامه دلالتی بر رسیدن فروغ به آرامش روحی و پشت سر گذاشتن آن تلاطم ندارد.

دنیای بیگانه

  در مصاحبۀ‌ رادیویی که در سال 43 یا دو سال قبل از وفاتش، فروغ با ایرج گرگین داشت قابل توجه است که از ابتدای این مصاحبه حرف زدن در مورد امور روزمرۀ زندگی را کاری بیهوده می‌داند: “والله، حرف زدن در این مورد به نظر من یک کار خیلی خسته کننده و بی‌فایده‌ای است خوب، این یک واقعیتی است که هر آدمی که به دنیا می‌آید، بالاخره یک تاریخ تولدی دارد. اهل شهر یا دهی است، توی مدرسه‌ای درس خوانده … از این جور چیزها دیگر.” این بی‌اعتنایی فروغ به پرسش گرگین نیست بلکه بی‌اعتنایی او به امور روزمره‌ای است که شاید از نظر اهل رسانه اهمیت داشته باشد، اما برای فروغ صرف اتفاقاتی هستند که تنها می‌توان گذرا در کنار هم برشمرد و از آن رد شد. جالب اینجاست که شمارش فروغ با عاشق شدن دورۀ جوانی و بعد از آن عروسی کردن تمام می‌شود و اجزای بعد مثل بچه‌دار شدن، بزرگ شدن بچه‌ها، میان‌سالی و غیره را دیگر ذکر نمی‌کند. به‌‌عبارت دیگر، او در شمردن اجزای زندگی به یک نقطه توقف می‌رسد: ازدواج. این نقطه در زندگی فروغ، ازدواج او با پرویز شاپور است. گزارش‌ها از زندگی فروغ طی 9 سال بعد جدایی‌اش از شاپور تا زمان این مصاحبه نشان می‌دهد که او نه تنها مسیر مشخص روزشمار زندگی را ادامه نداد و تن به اجزای تعیین شده در این مسیر نداد بلکه تمام تلاش خود را برای شکستن این قالب کرد تا بتواند زندگی را تجربه کرده باشد. این تجربه‌ای است نه قالب‌مند و نه تعریف شدنی بلکه تکرار نشدنی‌‌ست که یک شخص با شکستن و پشت سر گذاشتن قالب‌مندی زندگی به دست می‌آورد؛

“هرگز آرزو نکرده‌ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده‌ام

با ستاره آشنا نبوده‌ام

روی خاک ایستاده‌ام

 با تنم که مثل ساقه‌ی گیاه

باد و آفتاب و آب را

می‌مکد که زندگی کند…

این ترانه‌ی منست

-دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این.” (روی خاک از مجموعۀ تولدی دیگر)

  شکی نیست که تولدی دیگر، زبان گویایی برای این فرایند قالب‌شکنی فروغ بعد جدایی از شاپور است و البته باید توجه داشت که هر رهایی ساده به دست نمی‌آید، بلکه باید برای رسیدن به آن هزینه‌‌ای داد. هزینه فروغ از دست دادن “آن روزها” است. روزهایی خوب، سالم و سرشار با آن آسمان‌های پر از پولک و شاخساران پر از گیلاس. به این ترتیب، فروغ در تولدی دیگر خود تنهایی‌اش را در می‌یابد به این که در پس شکستن قالب زندگی و به دنبال تجربۀ زندگی، در می‌یابد که زنی تنها است اما این تنهایی تنها اینجا و اکنون نیست. این از آن نوع تنهایی نیست که در سلسله حوادث روزمره تجربه می‌شود بلکه او در مصاحبه‌اش از تنهایی عمیق‌تری حرف می‌زند، تنهایی که او در مواجهه با تاریخش تجربه می‌کند. فروغ در آن مصاحبۀ اول از تغییر جهانش می‌گوید، تغییری که به واسطۀ آن “همه چیز عوض شده، دنیای ما هیچ ارتباطی به دنیای حافظ و سعدی ندارد؛ من فکر می‌کنم که حتی دنیای ما هیچ ارتباطی با دنیای پدر من ندارد. فاصله‌ها مطرح هستند، فکر می‌کنم یک عوامل تازه‌ای وارد زندگی ما شده‌اند.”

  به هر صورت، فروغ تصور می‌کند که این تغییر، این عوض شدن‌ها یا این فاصله‌ها باعث می‌شود تا خودبه‌‌خود نوع نگاه به موضوعاتی از قبیل “مذهب، اخلاق، عشق، شرافت، شجاعت، قهرمانی” هم تغییر کند و عشق آن چیزی است که در نگاه فروغ بیش از هر چیز دیگری بیانگر این تغییر و فاصله است. او می‌گوید “مثال ساده” اما همین مثال، نقطۀ عزیمت او برای عصیان است تا به تولدی دیگر برسد و از این جهت، طبیعی است که تغییر در احوالات عشق بیش از هر چیز دیگری به چشم فروغ بیاید. مثال او شخصیت یا به تعبیر فروغ پرسناژ مجنون است که “همیشه سمبل پایداری و استقامت در عشق بوده” اما حالا و بنابر این تغییر و فاصله‌‌ای که با تاریخ ایجاد شده، مجنون برای فروغ کاملاً “مسخره” شده چون “علم روان‌شناسی می‌آید و او را برای من خرد می‌کند، تجزیه و تحلیل می‌کند و به من نشان می‌دهد که او عاشق نه، یک بیمار بوده، آدمی بوده که مرتب می‌خواسته خودش را آزار بدهد.” شاید طنز تلخی باشد که انگاری فروغ از پیش این زمینه را فراهم کرده بود تا “اختلال دو قطبی یا بای‌پولار” در مورد خودش گفته شود. اگر فروغ با تولدی دیگر تمام می‌شد، اگر حادثه روز دوشنبه 24 بهمن 45 چند سالی قبل‌تر اتفاق می‌افتاد و اگر آخرین برگ‌های دفتر فروغ همان تولدی دیگر بود، شاید می‌شد او را با همان قضاوتی سنجید که خودش در مورد مجنون گفته بود و این قصۀ اختلال دوقطبی هم وجهی می‌داشت اما دفتر فروغ هنوز برگ‌های دیگری هم داشت.

ایمان فروغ

  رویکرد روانشناسانه نسبت به فروغ بهانه کم ندارد. از تربیت خشک و نظامی پدر گرفته که تنبیهات بدنی آن، جان فروغ را هدف گرفته بود تا بهانه‌ای به نام عشق زودگذر برای رهایی از پادگان یا شاید زندانی که پدر برای او ساخته بود و زندگی مشترک زودگذر، دوری از تنها فرزند، داستان‌های مجلات به اصطلاح ادبی، شایعات و قصه‌هایی از زبان این و آن. هر کدام مجالی است برای جولان دادن به این رویکرد تا این که بر این مبنا، از هر گوشۀ زندگی فروغ به کندوکاو شخصیت او پرداخت. پس این قصه سر دراز دارد، اما آیا نتیجه‌ جز کاهش دادن تمام چیزی که از فروغ داریم و از جمله فراز و نشیب‌های شاعرانۀ او به پرونده‌ای نخواهد بود که به قول خود فروغ “یک کار خیلی خسته کننده و بی‌فایده است”؟ در ادامه باید از خود فروغ بشنویم که می‌گوید: “خوب، این یک واقعیتی است که هر آدمی که به دنیا می‌آید، بلاخره یک تاریخ تولدی دارد. اهل شهر یا دهی است، توی مدرسه‌ای درس خوانده، یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی زندگیش اتفاق افتاده که با‌لاخره برای همه می‌افتد، مثل توی حوض افتادن دورۀ بچگی، یا مثلاً تقلب کردن دورۀ مدرسه، عاشق شدن دورۀ جوانی، عروسی کردن، از این جور چیزها دیگر. اما اگر منظور از این سوأل توضیح دادن یک مشت مسائلی است که به کار آدم مربوط می‌شود، که در مورد من شعر است، این چیز دیگری است.” به عبارت دیگر، باید دید که وقتی از فروغ صحبت می‌شود موضوع زنی است که در هشتم دی ماه 1313 به دنیا آمد و در بیست‌‌وچهارم بهمن ماه 1345 درگذشت؟ آیا موضوع بحث این دورۀ زمانی و اتفاقاتی است که بر سر این زن رفت که چه بگوییم عصیان‌گر بود، با وجوه مردسالارانه درگیر بود، بیمار بود و حرف‌هایی دیگر یا همچنان که خودش می‌گوید؛ “موضوع شعر او است؟” به عبارت دیگر؛ آیا بحث از فروغ روزمرگی اوست یا جاودانگی‌اش؟

  شکی‌ نیست که بحث از روزمرگی به شناخت فروغ و شعرش کمک می‌کند اما کاستن موضوع به همین حد و این که شعر او از این زاویه مورد بحث قرار بگیرد در حکم مثل معروفی است که می‌گوید؛ سرنا را از سر گشادش زدن. اگر فروغ نه یک زن مثل هر زن دیگری، بلکه شاعری است که در شعرش حرفی برای گفتن دارد و لازم است تا به حرف او گوش داده شود، پس باید اصل همین گوش سپردن به شعر او باشد و روزمرگی او را در سایۀ آن دید و نه بالعکس. با این رویکرد است که صورت مسئله اصلی نه خانه پدری، نه ازدواج و وقایع بعد از آن بلکه سخنی است که فروغ در شعر خود به زبان آورده و البته سخن او بی‌مسئله و حتی بی‌مسائلی بسیار نیست. ساده‌ترین مسئله که در ابتدای امر به چشم می‌خورد، نام پنج دفتر شعر او؛ “اسیر”، “دیوار”، “عصیان”، “تولدی دیگر” و به خصوص آخرین نام است؛ “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد”. شاید بشود گفت که این نام‌ها بیش از یک نام برای دفتری از چند شعر، بلکه چکیده‌ای از آن اشعار در یک یا چند کلمۀ بسیار ساده و گویا است که البته همین هم خود نوعی شاعری است. به این جهت است که پرسش از این نام‌ها راهی است تا با پیمودن آن، بتوان با اشعار هر دفتر هم‌سخنی داشت و ترنم شاعرانۀ آن دفترها را به سخن واداشت. در اینجا و برای کوتاه کردن کلام تنها به آخرین پرسش نگاهی بیاندازیم؛ چرا “ایمان به آغاز فصل سرد”؟ این پرسش از آنجایی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که این “ایمان” فروغ بعد از “تولدی دیگر” اوست.

  چاپ اول تولدی دیگر در سال 1342 به چاپ رسید و حاوی شعرهای فروغ از سال 1338 تا 1342 است و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد هفت سال بعد از مرگ فروغ و در سال 1352 چاپ شد هر چند که پیش از این و به صورت مجزا طی سال‌های 1342 تا 1345 و در مجلۀ آرش به چاپ رسیده بود. در اینجا تنها می‌توان به اختصار و با نگاهی بسیار کوتاه به این دو اثر، مسیر بین این دو را دست‌‌کم در چند کلمه بیان کرد؛ فروغ در تولدی دیگر و قطعۀ “در غروبی ابدی” از اندیشه‌های خود می‌گوید: “به یک چشمه”، “به وهمی در خاک” و… می‌اندیشد. او در این اندیشیدن باز مسئله اصلی خود را فراموش نکرده و می‌گوید:

“عشق؟

تنها است و از پنجره‌ای کوتاه

به بیابان‌های بی‌مجنون می‌نگرد”

  انتظار غریبی در این کلام کوتاه موج می‌زند و آشکارا انتظار فروغ یا عشق در نظر او برای دیدن مجنون است. به عبارت دیگر، فاصله گرفتن فروغ از تاریخش و تبدیلش به “پرسوناژ مجنون” به فردی بیمار و خودآزار باعث شد تا عشق تنها بماند و با نگاه کردن از “پنجره‌ای کوتاه” به دنبال مجنون باشد هر چند که بیابان‌های او دیگر “بی‌مجنون” شده است. این انتظار باز در تولدی دیگر دیده می‌شود آن هم در قطعه‌ای با این شروع که شاید تاریک‌ترین کلام فروغ باشد؛

“آنگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین‌ها رفت” (تولدی دیگر، آیه‌های زمینی)

  قطعه با همین کلمات سیاه و سنگین شروع می‌شود و به سختی می‌توان گفت که فروغ می‌توانسته تصویری سیاه‌تر از این نشان بدهد. او به همین صورت تصاویر بعدی خود را از عالم و آدم نمایش می‌دهد؛ شب در تمام پنجره‌ها تیرگی رها می‌کند، دیگر کسی به عشق نمی‌اندیشد، به هیچ چیز نمی‌اندیشد، در غار تنهایی بیهودگی به دنیا می‌آید و تصاویری از این دست. با وجود این، او در انتهای قطعه پرسشی دارد؛

“آه، تو صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

آه، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها …”

  بعید است که بتوان این زندانی را کسی جز خود فروغ دانست. به عبارت دیگر، فروغ خود را شاهد تاریک‌ترین تصاویر می‌بیند از مرگ زمین و آدم‌ها که بار جسد خود را “از غربتی به غربت دیگر” می‌برند و در این میان، او آن شاهدی است که نظار‌گر گریختن “آن کبوتر غمگین” از قلب‌ها است، کبوتری که نامش ایمان است. انتظار برای نقب زدن به سمت نور آن هم با وجود این تصاویر انتظاری نیست که بتوان به راحتی برآورده‌اش کرد یا حتی احتمال برآورده‌ شدنش را داشت، بلکه این انتظاری همانند انتظار دیدن مجنون در بیابان‌های تنهایی است. تنها حس شاعر به امیدی است که هنوز دارد و همین امید است که می‌تواند نوید تولدی دیگر را بدهد. به عبارت دیگر، راه فروغ پس از “اسیر”، “دیوار” و “عصیان” به آن آرامشی نمی‌‌انجامد که به تصور میلانی، او با رسیدن به گلستان به دست آورده بود بلکه راه او رسیدن به کورسویی از امید است هر چند که این کورسو هم در حد همین امید باقی می‌ماند. با وجود این، امید در فروغ معنای تولدی دیگر می‌یابد اما گویا در فاصله دو سه سال او هم ایمان می‌آورد که آن کبوتر گریخته و به این جهت است که می‌گوید:

“و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی”

  این آغازی است بر “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.” ایمانی که در تولدی دیگر هنوز امیدی به او بود و هنوز می‌شد از زدن نقبی به سمت نور در “این شب منفور” گفت در مدتی کوتاه رنگ می‌بازد تا این که او از ایمانش بگوید، ایمان به این که فقط “زنی تنها است”. بحث از وقوف به این ایمان بحثی نیست که بتوان به طور خلاصه و در مقاله‌ای کوتاه به آن پرداخت اما می‌تواند در این حد اشاره‌ای به آن کرد؛ این وقوف از پی بردن به عمق تنهایی به دست می‌آید تا آنجا که به عریانی محض و مطلق خود پی‌می‌برد و فروغ چه زیبا این عریانی را به تصویر می‌کشد؛

“من عریانم، عریانم، عریانم

مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم”

و باز

“و زخم‌های من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق.”

  این تنهایی و عریانی در کلام او از عشق است، عشقی که دیگر به بیابان‌های بی‌مجنون نمی‌نگرد بلکه در این تنهایی فروغ مبدل به چراگاه شده است. اگر عشق در تولدی دیگر تنهایی داشت که می‌توانست انتظار مجنونی را بکشد، حالا با وقوف به تنهایی و عریانی خویشتن دیگر آن انتظار را ندارد و به همین جهت نیز خودش عشق مبدل به همان بیابان یا به تعبیر فروغ “چراگاه” می‌شود. تعبیر فروغ از این چراگاه زیبا است؛

“و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می‌بردی

تا آن بخار گیج که دنباله‌ی حریق عطش بود بر چمن خواب

می‌نشست”

  حتی زمزمۀ این دو بیت گویای منظور اوست. شاید فروغ در مصاحبه‌اش با گرگین می‌توانست به راحتی از پرسوناژ مجنون نه به‌‌عنوان “سمبل پایداری و استقامت در عشق” بلکه به‌‌عنوان پرسوناژی “کاملاً مسخره” بگوید که علم روانشناسی نشان داده “عاشق نه، یک بیمار بوده، آدمی بوده که مرتب می‌خواسته خودش را آزار بدهد.” او این حرف را به راحتی در آن مصاحبه می‌گوید اما وقتی که می‌خواهد در شعر خود از عشق بگوید، آنجاست که معلوم می‌شود بر باد رفتن این مجنون همان گریختن کبوترها از دل‌ها است. به عبارتی دیگر، ایمان فروغ ناشی از آگاهی او به فاصله‌ها و جدایی از تاریخی است که باعث شده به تنهایی و عریانی خویشتن وقوف یابد به‌‌خصوص که عشق را در جستجوی چیزی فراتر از تن‌خواهی می‌‌جوید چرا که کوتاه و زیبا می‌گوید:

“مرا به زوزه‌ی دراز توحش

درعضو جنسی حیوان چکار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار

مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده‌است

تبار خونی گل‌ها می‌دانید؟”

[تعداد: 0    میانگین: 0/5]

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می توانید از این تگ های HTML و ویژگی ها استفاده کنید:

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>